تبليغاتX
دل نوشته ها

دل نوشته ها

عشق

 


داشتم رانندگی می کردم که موبايلم زنگ خورد . گفتم :

- الو ... بفرمائيد . چرا حرف نمی زنيد ؟

فقط فوت کرد !

گفتم :

- اگر زشتی يه فوت کن و اگر خوشگلی دوتا فوت کن . دوتا فوت کرد .

گفتم :

- اگر اهل قرار نيستی يه فوت کن و اگر هستی دو تا فوت کن . دو تا فوت کرد .

گفتم :

- من فردا می خوام برم رستوران شانديز . اگر ساعت دوازده نمی تونی بيای يک فوت کن و

اگر می تونی بيای دوتا فوت کن . دوتا فوت کرد .

با خوشحالی گوشی رو قطع کردم . فردا صبح حسابی به خودم رسيدم . دوش گرفتم ، لباس

شيک پوشيدم و بهترين اودکلن رو زدم . در پوست خودم نمی گنجيدم . همه فکرم به قرار

امروز بودم .

داشتم از خونه خارج می شدم که زنم صدام کرد و گفت :

- عزيزم ! ناهار ميای خانه ؟ اگر نميای يک فوت کن . اگر ميای دو تا فوت کن .


از دست این مردا

کامیارم

نفهمم تو این طوری شیطنت کنی هااااااااااااااااااا

خانمای خوشمل مواظب این مردای بلا باشین ها

بعدش نیان بگین مریم جون چرا به ما نگفتی

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت15:15توسط مریم | |



         تولدت مبارك گلم


 امروز خدا يه گل به زمين هديه داد 

 زمين اون گل رو به دست سرنوشت داد 

 و سرنوشت اون گل رو تو قلب من كاشت 

 تا جايگاه خالي قلبم جايگاه يه گل باشه 


          نازنينم تولدت مبارك







+نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت11:50توسط مریم | |

 

فلانی … ؟ …  می دانی ؟ … می گويند رسم زندگی چنين است : می آيند ...  

می مانند ... عادتت می دهند ... و می روند ... و تو در خود می مانی ... و تو تنها 

می مانی ... راستی نگفتی ؟ رسم تو نيز چنين است ؟ مثل همه ی فلانی ها !؟

 


 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت14:38توسط مریم | |



تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....


تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود.......


تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........


تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......


و تو آمدي.از دوردستها......


از سرزمين عشق......


تو مرا با عشق آشنا كردي.....


با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........


تو مفهوم عاشق  بودن را به من آموختي..........


با تو كامل شدم.......


با تو بزرگ شدم......


با تو الفباي عشق را اموختم.......


نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......


به تو و كلبه عاشمان باليدم.......


تو نيمه گمشده ام شدي........


حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم....


حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......


بدون تو دستم سرد است........


بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است......


به حرمت عشقمان...


به حرمت لحظات زيبايمان..........


مرو كه بي تو من هيچم.......


بمان با من.....


بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........


بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند.............


به وفايم ايمان داشته باش...............


تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را


 

ته خط مسیر رفاقت...


گفتي مثل يه كوه پشت سرتم،بهم تكيه كن

تكيه كردم،اما افتادم،آخه فقط غبار بودي



گفتي زمين زير پاتم،محكم قدم بردار

محكم برداشتم،اما خوردم زمين،آخه تو يخ بودي



گفتي چترتم،برو زير بارون

رفتم،اما خيس شدم،آخه تو بسته بودي



گفتي خودكارتم،بنويس هرچه دل تنگت مي خواهد

نوشتم،اما ننوشت،آخه تو تموم شده بودي



گفتي سنگ صبورتم،باهام حرف بزن

حرف زدم،اما خورد شدم،آخه تو كلوخ بودي



گفتي جا سويچيتم،كليدت رو بده به من

دادم،اما خسته شدم،آخه تو دلم رو واسه همه باز كردي



گفتي قاب عكستم،عكست رو بده من

دادم،اما شکستم،آخه وقتي قاب افتاد شكست

زير عكسم،عكس يكي ديگه بود



گفتي رفيقتم،بزن قدش

زدم،اما تو محو شدي،آخه تو حباب بودي



حالا من ميگم:هي رفيق پاشو از خواب،سرتو از رو شونم بردار...

چيه ؟فكر كردي خواستم با بهم زدن خوابت تلافي كنم ؟

نه ! خواستم بگم رسيديم ته خط، كل مسير خواب بودي
مسير رفاقت...

 




+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت14:14توسط مریم | |



عشق اونيه که

تو آسمون دلت بهترين ستاره تو به نام اون مي کني

عشق اونيه که

مي خواي اون بشه مهتاب شبها و خورشيد روشن زندگيت

عشق اونيه که

موقع دلتنگيهات مثل ابر پر بارون


آسمون
دلت
رو تصاحب مي کنه.

عشق اونيه که

با ديدنش حس ميکني يه پروانه تو دلت داره پر پرميزنه

عشق اونيه که

يه حس پاک بهت بده اسموني اسموني

عشق اونيه که

هيچ وقت نمي توني
فراموشش کني.........


عشق تواي كه بدون تو ميميرم

 

كاميار جونم عاشقتم
         

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت10:47توسط مریم | |


این دیوانگست ...

که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از

آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .


این د یوانگیست...

که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها

به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.

این دیوانگیست ...

که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،

به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.

این دیوانگیست ...

که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه

یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.

این دیوانگیست...

که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند

را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان

را زیر پا گذاشته است رد کنیم.

این دیوانگیست

که هیچ عشقی را باور نکنیم ،

به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ...

این دیوانگیست ...

که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه

در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم ..

این دیوانگیست ...



به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچاراین دیوانگی ها
نشویم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت12:41توسط مریم | |


نبودنت بهترين بهانه است برای اشک ريختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهايم از شوق ديدارت سرازير ميشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگيها و نبودنهايت ميشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهايم را به گوش تو ميرساندم... بدون تو عاشقی برايم عذاب است

ميدانم که نميدانی بعد از تو ديگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش ميدانستی که چقدر دوستت دارم و بيش از عشق بر تو عاشقم...

ميدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برايم پر از درد و عذاب ميشود

ميدانم که نميدانی بدون تو ديگربهانه ای نيست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمی !

تو اين کلمه کوچيک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير می خواد!

تنهايی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بيصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشيمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !

برای هر کدوم از اين کلمات چند حرفی که خيلی راحت به زبون مياد

و خيلی راحت روی کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختی هايی رو تحمل کرد

تا معانی شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چيزی که زمان را به ياد من مياورد... و قبل از همه ی اينها متنفرم

از انتظار ...

از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت20:4توسط مریم | |



دفترم را باز ميکنم،

اولين صفحه حکايت از رفتنت دارد

به صفحات ديگر نگاه ميکنم،

تمام صفحات دفتر از نبودنت،

ازغم دوريت،

از چشم انتظاريم وازاميدبه بازگشت ات پر کرده ام

تنها يک برگ سفيد باقی مانده،
 
برگی که برای آمدنت خالی گذاشته ام....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت12:2توسط مریم | |



اين روزها به لحظه ای رسيده ام


که با تمام وجود ملتمسانه


از اشکهايم می خواهم


که يادت را از ذهن من بشويد...


يادت را بشويد تا ديگر


به خاطر تو با خود جدال نکنم ...


من تمام فرياد ها را بر سر خود می کشم


چرا می دانستم که در اين وادی ،


عشق و صداقت مدتهاست که پر کشيده اند


اما با اين همه تمام بدبينی ها


و نفرتها را به تاريک خانه دل سپردم


و در گذرگاهت سرودی


ديگر گونه اغاز کردم و تو...


چه بی رحمانه اولين تپش های


عاشقانه قلب


مرا در هم کوبيدی ...


تمام غرور و محبت مرا چه ارزان


به خود خواهيت فروختی ،


اولين مهمان تنهايی هايم بودی...


روزی را که قايقی ساختيم


و آنرا از از ساحل سرد سکوت


به دريای حوادث رهسپارکرديم


دستانم از پارو زدن خسته بود ...


دلم گرفته بود...


زخم دستهايم را مرهم شدی و شدی


پاروزن قايق تنهايی هايم...


به تو تکيه کردم...


هيچ گاه از زخمهای روحم چيزی نگفتم


و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...


دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی


بر زخمهای دلم اما لياقتش را نداشتم....


مدتها بود که به راه های رفته...


به گذشته های دور خيره شده بودی ...


من تک و تنها پارو میزدم


و دستهايم از فرط رنج و درد


به خون اغشته بود...


تحمل کردم ...


هيچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود


صبورانه بايد جنگيد ...


به من اموخته بود


که در سرزمينی که تنها اشک ها يخ نبسته اند


بايد زندگی کرد...



اما امروز دريافتم


که حجمی که در قايق من نشسته بود


 جز مشتی هيچ چيز ديگری نبود...


و ای کاش زود تر قايقم را سبکتر کرده بودم...


با اين همه...


بهترينم دوستت دارم ...


هرگز فراموشت نمي کنم...


هيچ کس اين چنين سحر اميز نمی توانست


مرا ببرد آنجايی که مردمانش به


هيچ دل می بندند


با هيچ زندگی می کنند


به هيچ اعتقاد دارند و با هيچ میميرند!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت10:37توسط مریم | |




 

خواب ديدم از تو دور شدم

وای که عجب خواب بدی

گفتم بيا با هم بريم،

گفتی که راهو بلدی

هر چی صدات کردم نرو

 اما به جايی نرسيد

يکی يه جا فرياد می زد،

ديوونه از قفس پريد

صبح که رسيد بيدار شدم،

ديدم يه نامه روی در

نوشته بودی که سلام،

مدتی رو ميرم سفر


بُغضی نشست توی گلوم،

خوابم يا اين حقيقته

بازم صدات کردم ولی،

ديدم سکوت جوابته

گفتم که شايد اين سفر تموم

ميشه همين روزا

دوباره باز می‌بينمش

چه خوش خيال بودم خدا

ساعت و لحظه‌هام گذشت،

چشمام به کوچه خيره بود

من منتظر بودم بياد،

خيلی دلم تنگ شده بود

روزا مثل ديوونه‌ها پرسه زنون

تو کوچه‌ها

شبا يه گوشه از اتاق

گريه و آه بيصدا

مثل همون خواب سياه،

رفت و منو تنهام گذاشت

گفتن اين قصه تلخ ارزش خوندن و

که داشت
 

 

 

 



  

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت9:3توسط مریم | |